العلامة المجلسي (مترجم :خسروى)

129

بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى)

كس بايد وصى اين آقا باشد . از خدمت ايشان خارج شدم امام حسين عليه السّلام را ديدم مزاياى ايشان را در كتابهاى گذشته ديده بودم با نه نفر از فرزندانش كه وصى هستند جز اينكه بواسطهء كوچكى او نميتوانستم تطبيق كنم نزديك او رفتم در كنار صحن مسجد بود عرضكردم شما كه هستى ؟ فرمود : من همان كه تو ميخواهى ام سليم من وصى اوصياء و پدر نه امام هادى و من وصى برادرم حسن و برادرم وصى پدرم علي و علي عليه السّلام وصى جدم پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلم است از سخن او در شگفت شدم گفتم علامت اين فرمايش شما چيست ؟ فرمود : چند ريگ بياور چند دانه ريگ از زمين برداشتم ديدم ريگها را درون دست ماليد و مانند آرد كرد بعد مخلوط نمود و به صورت ياقوت قرمز درآورد سپس با انگشتر خود مهر نمود نقش انگشتر در آن ماند به من برگرداند فرمود نگاه كن ام سليم آيا چيزى در آن مىبينى ؟ تا نگاه كردم ديدم در آن انگشتر نام پيامبر و علي و حسن و حسين و نه نفر ائمه از فرزندان امام حسين عليه السّلام كه اسماء آنها شبيه و مكرر يك ديگر است مگر دو نفر ايشان يكى جعفر و ديگرى موسى همين طور در انجيل خوانده بودم . در شگفت شدم و با خود گفتم خداوند به من دلائلى عطا كرد كه به ديگران قبل از من نداده است عرضكردم آقا يك علامت ديگر برايم بياور لبخندى زده نشسته بود از جاى حركت كرد دست راستش را به طرف آسمان بلند كرد به خدا قسم مانند ستونى از آتش آسمان را شكافت بطورى كه از چشمم پنهان شد در همان حال كه ايستاده بود اعتنائى به اين مطلب نداشت و نه بر زمين نشست من به زمين افتادم و بيهوش شدم وقتى به هوش آمدم ديدم برگى از درخت آس در دست دارد و بدماغم مىزند . با خود گفتم بعد از اين دليل ديگر چه بگويم . از جا حركت كردم به خدا قسم تا همين ساعت بوى آن برك آس را استشمام ميكنم و آن برك را نگه